شاید تجسم خاطره ی زمستونی در آینده ی دوره که برگشته و روح سرگشته م رو قلقلک میده. روزی که خسته از ماه ها زحمت نشستم روی صندلی، خودم رو توی پتو مچاله کردم، به سکوت کلبه ی چوبی فکر میکنم و تویی که به من قول دادی شومینه رو روشن کنی تا صدای ترق ترق زغال هاش قلبمو گرم کنه.
+زیاد پست میذارم؟ بله! آدمیزادی که در سرزمین خودش قدرت نداشته باشه تا جایی که میخواد فریاد بزنه به چه درد میخوره؟
دستهام رو باید به لمس نور عادت بدم. به رفتن دنبال چیزهایی که عاشقشونم. اگر بیولوژی دوست دارم باید بیشتر روزم رو بهش اختصاص بدم و مطمئنم این حال خوب برای انجام کارهایی که اونقدا هم دوست ندارم رو بهم میده. خسته شدم از به دوش کشیدن استرس کارهای ناتمام. امروز باید لیستشون کنم، بهشون قول میدم که انجامشون بدم و دیگه حرص نخورم براشون.
از بی انگیزگی و حواس پرتی خسته م. از خمودی و بی حوصلگی. خودم رو دوست ندارم. خودم رو دوست ندارم؟ خیلی مسخره س.
درباره این سایت